ساغرم شکست ای ساقی

دنیا واقعا واقعا میشه دیگه اذیتم نکنی؟

چرا به هرچی دل میبندم باید یه طوری داغون بشه؟ 

همه چی دست به دست هم میده تا من به اونچیزی که میخوام نرسم :) 

  • فرید
  • دوشنبه ۲۷ دی ۹۵

بی مدرک معلم شدم!

بالاخره معلم شدم! 

چند وقت دیگه قراره کلاس موسیقی و آهنگ سازی تیاتر بزارم برای هنرجو های علاقه مند! 

چند وقت پیش ازم خواستن و موافقت کردم راستش فکر نمیکردم کسی ثبت نام کنه 

امروز بهم اعلام شد هشت تا هنرجو دارم که از همین الان ندیده عاشقشونم :) 

امیدوارم خوب پیش بره،فردا با مسئول برگزار کننده که آموزش و پروش و اداره کل کانون های کشورِ جلسه دارم برای توافقات نهایی. 


  • فرید
  • يكشنبه ۲۶ دی ۹۵

شکـ ـاف

بهم گفت مریض بودم،دکترا گفتن چیزی نیست و به راحتی خوب میشم،خودم عین خیالم نبود ولی شوهرم همش میپرسید خب راه حل چیه؟ ما باید چیکار کنیم!

بیچاره دل تو دلش نبود،خیلی دوسم داشت. دکتر بهمون گفت باید بچه دار بشیم!دوست نداشتم یه آدم رو فقط بخاطر اینکه مریضم وارد جامعه کنم و وقتی هنوز نمیدونم از پس مشکلاتش بر میام یا نه اقدام به بچه دار شدن کنم.اما شوهرم!همون شب تلاش کردیم برای این اتفاق!

الان نوزده سال از اون روزا میگذره و تو اینجایی!

  • فرید
  • يكشنبه ۲۶ دی ۹۵

چاه بعدی به از چاله اول

به عقیده من،مادامی که برای مثال، در چاهی گیر افتاده ایم و تقلایی برای نجات میکنیم امید زندگی در ما وجود دارد و قصد زیستن داریم.هنوز در این شرایط قرار نگرفته ام که بدانم آیا تلاشی برای رهایی خواهم کرد یا خیر.نکته امر این است که من همچنان منتظر اتفاقات ناگوار هستم.

عنوان از امید صفیر

  • فرید
  • جمعه ۲۴ دی ۹۵

کافکا

همه چیز احساساتم را جریحه‌دار می‌کند؛ همه‌چیز برایم کسالت بار است. همه‌چیز دلم را بهم می‌زند؛ احساسِ روشنی به من می‌گوید که هرگز خوشبخت نخواهم بود.


فرانتس کافکا

نامه به فلیسه

  • فرید
  • جمعه ۲۴ دی ۹۵

از وبلاگ یک دیو

یکسال و چند ماه پیش که این جا رو ساختم فک می کردم شبی حداقل یک پست خواهم گذاشت. روزهای خیلی سخت افسردگی رو می گذروندم، ادم های زیادی اطرافم بودن دوست های خیلی خوبی هم داشتم اما می دونی!؟ هیچ کس گوشش رو در اختیارم نمی ذاشت بس که دیوونه شده بودم! بس که فکرم سیاه بود. براشون خطرناک شده بودم. مثه یه اچ آی وی مثبت که همه با ترس باهاش مراوده می کنن. منم مبتلا به ناامیدی بودم، تب مرگ گرفته بودم، ترس مثه عفونت توی بدنم پخش می شد و هیچ کس حاضر نبود با نزدیک شدن به من با گوش دادن به حرفای بیمارگونه م، کمکم کنه. می دونی شاید واقعیت نداشته اما احساس می کردم که طرد شدم. کم کم دور شده بودم دیگه اجتماعی نبودم دیگه احساسات انساندوستانه نداشتم راستی راستی یه هیولا شده بودم، طوری که جایی بین آدم ها نداشتم. و این شد که مهاجرت کردم به دنیای تاریکم.

فک کنم نگفته بودم که وب داشتم. تاسیسش بر می گشت به دوران اوجم.  نمی خواستم دیو بودنم رو اون جا نشون بودم، نمی خواستم وقتی آرشیو وب خاطره انگیزم رو مرور می کنم ببینم چطور پایین اومدم، عقب رفتم و چطور افتادم. بله. این روزها همه ش سقوط می کنم، جسمم رو که می بینی خیال می کنی طوریم نشده، اما نمی دونی هر زمین خوردنی چقد از امید، از زنده بودن، از خودم، دورم می کنه.

حالا یک سال بیش تر گذشته. من هنوز خستم.  من هنوز خودمو دوست ندارم. هنوز هم مثه یه خون آشام خطرناک مجبورم تک و تنها یه گوشه ی تاریک بشینم و بی صدا گریه کنم. گاهی که دلم زندگی قبلیمو می خواد، شادی و روز و امید می خواد، می زنم به شهر. میام بین آدما و ناخواسته غمگینشون می کنم، ناامید و خسته میشن. از دیدن پوست کدر ترک خورده م  می ترسن و نمی فهمن توی دلم یه زندانی هست که داره از همه چی می بره. خواستم توی زندگی باهاشون سهیم باشم اما همه رو فراری دادم. هیچ کس رو مقصر نمی دونم جز خودم.

  • فرید
  • پنجشنبه ۲۳ دی ۹۵

تاوان داره

نکنین! بخدا اینطوری با مردم حرف نزنین وقتی چیزی رو نمیدونین

من دارم ترحم میخرم؟ داداش یا آبجیه عزیزم ، فدات بشم، تصدقت برم کاری نکنین یه اینجام راحت نباشم

به خدا اشکم درومد وقتی این نظر رو خوندم

من شخصیت و غرور دارم مثل همه آدم ها،حاضر هم نیستم به همین راحتی به بادش بدم!وقتی میام همچین پستی میزارم یعنی دارم خفه میشم و راهی برای نفس کشیدن نمونده.

تو هنوز نفهمیدی من کی ام.حالا هم از جیب بابات سوییچ رو بردار و برو تو خیابون ها بچرخ

فقط یادت نره جورابت یا بند ساعتت ست باشه :)

پ.ن: بد نباشیم،کلمه کلمه آدم هارو نابود نکنیم،التماس انسانیت

  • فرید
  • شنبه ۴ دی ۹۵

نروید،دشمنان را دلشاد نکنید!

من همچنان روی این شعر قسم میخورم "کاش منو تو میفهمیدیم ، اومدی رفتنیه"
دلم شکست،به معنای واقعی کلمه !از رفتن ریرا جان و استاد ویار تکلم!                                               
با جرعت لفظ استاد را به کار بردم چون ویار تکلم بر گردن بنده حق استادی داشته و بسیار بسیار برایم عزیز است.
البته با تسلط بر این امر که دشمنانش بسیار بیشتر از دوست دارانش بودند این جمله را میگویم که او قوی ترین و تابو شکن ترین بلاگری بود که من میشناختم.اوایل ورودم به بیان ویارتکلم جز معدود کسانی بود که به وبلاگ نو پای من سر میزد و نظرش را میداد که باعث انگیزه ای دوباره در من میشد و حالا میبینید که خودش از کوزه شکسته آب میخورد.
ولی اطمینان دارم رفتنش بی حکمت نیست و روزی برمیگردد و بیشتر از آن امید دارم رفیق قدیمی اش را فراموش نکند و آدرسش را به دستم برساند.
به عقیده من باعث بسیاری از این خداحافظی های آنی بیان است!در فضای متخصص بیان،هرکسی که میخواهد میتواند بر سینه اش وصله استادی بدوزد و با توهم اهل قلم بودن ،عده ای را آزار دهد و مجالی برای فعالیت افراد حقیقی و بینا باقی نگذارد.
این دل کندن ها بسیار دردناک اند و خواه ناخواه با شرایط موجود ،درصد رخ دادن این قبیل خداحافظی ها هرروز بیشتر میشود و ناگهانی بودن آن و عدم توانایی ما برای نگاه داشتن دوستانمان باعث رنجش همگان میگردد.
برای رفتن دلیلی وجود ندارد ولی برای بازگشتن،آدمی به توان مضاعفی نیاز دارد که دوباره دل به این عرصه بدهد.
لپ مطلب این است که بیایید دوستانمان را فراموش نکنیم
مشت نمونه خروار است،با این سطح از ناامیدی موجود در فضای وبلاگ نویسی و این سیل عظیم مشکلات پیشه رو امکان بازنشسته شدن هرکسی وجود دارد.تا هستیم قدر یکدیگر را بدانیم ، نمیدانم برای بار چندم است که این مطلب رو عرض میکنم ولی واقعا هرچه به جلوتر میرویم سنگینی آن را بیشتر احساس میکنم.
این بار مارا از جنگ بیمی هست،بسیار هم هست و یقینا دلمان نمیخواهد دوستان به این خوبی را از دست بدهیم
به ضم من ترک وبلاگ و بستن آن مرگ نویسندگی ست! و طبیعتا کسی طالب این شرایط نیست.
به قول یکی از دوستان آمده بودیم که خالی شویم ولی بلعکس سرریز شدیم،بیرون ریختم و هدر رفتیم
تنها آرزویم این است دیگر شاهد همچین اتفاقاتی نباشیم.


  • فرید
  • شنبه ۴ دی ۹۵

حیف

 شعر میگویم

داستان مینویسم

یک ماه پیش سفارش نمایشنامه گرفتم که پشت گوشش انداختم!تا روز آخر ، تا ساعت آخر ... نهایتا نوشتم و تحویلش دادم.

دیگر به ادبیات که نقشش در زندگی ام از پدرم پررنگ تر بوده هم بی تفاوت شده ام.دیگر ذوقی به ادبیات نشان نمیدهم و واقعا در زندگی ام شعر هیچ غلطی نمیکند!شعر جای خودش را به یک مشت خزعبل داده که گاها تراوش میشود و جز آزار کاری نمیکند.

سیاهی ها پررنگ تر شده اند و سایه شان سنگین تر شده است.روزها با افکار چرند و پرند و قرص های رنگارنگ سر میشود و شب ها در عوض خواب آرامی دارم که باید متشکر بود از اعتیاد!

در کل به قول سید جان که میفرماید : حال همه ما خوب است اما تو باور نکن.

پ.ن : برای پست قبل عذر میخوام

  • فرید
  • چهارشنبه ۱ دی ۹۵

مرخصی ده روزه

دیگر از بدبختی نمیترسم،دیگر هراسی از آینده نامعلوم و مجهول ندارم و تمامی روز های آتی برایم روشن و معلوم است.

دیگر به لباس و پوشش اهمیتی نمیدهم و صرفا برای لخت نبودن میپوشمشان!سیگار خوب برایم بی ارزش است و با همان بهمن روز را سر میکنم و پاکت به پاک خاک بر سرم میریزم.

دیگر از اخبار نمی هراسم دیگر لحظه به لحظه با ساعت نمیمیرم،دیگر قیمت دلار برایم اهمیتی ندارد و از دیرکرد مزد این ماه ترسی ندارم!دیگر فرای تمام وقایع دست به قلم نمیشوم و ضد و نقیض نویسی های کوته فکرانه ام را ادامه نمیدهم.

انتشار افکارم برای افراد غریبه مرا هیجان زده نمیکند،حتی تحسین آنها ذره ای از لطافت قریبانه دست سرنوشت نمیکاهد و من را دچار دگرگونی شخصی نمیکند.

گاها احساس میکنم مُرده ام و دیگر وجودی ندارم،وجودی که یاری ام دهد تا ادامه دهم،تا روی خطی نازک پیش بروم و شاهد پیشرفت خویش باشم.

فراموش میکنم؛انسان هارا به دست فراموشی خواهم سپرد و مدتی محو و ناپدید میشوم تا خودم را پیدا کنم تا به خودم بازگردم که به دنبال آن به جامعه بازگردم.

  • فرید
  • سه شنبه ۲۳ آذر ۹۵